أحمد بن محمد بن زيد الطوسي

108

جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )

يعقوب گفت : اگر از بهر كارش بريد ، « 1 » مرد كار نيست ، و اگر از بهر بازىاش بريد ، در بازى خير نيست ، « لا خير فى اللعب . » « 2 » لطيفه : بازى كار نادانان بود « فَذَرْهُمْ يَخُوضُوا « 3 » وَ يَلْعَبُوا . » و چرا كردن فعل ستوران بود « يَتَمَتَّعُونَ وَ يَأْكُلُونَ كَما تَأْكُلُ الْأَنْعامُ . » « 1 - » هر كرا [ كار ] چون كار « 4 » نادانان بود ، و فعل چون فعل ستوران بود ، فردا كى روز عرض « 5 » رحمن « 6 » بود ، از فعل و كار خود پشيمان بود . حكايت ابراهيم شيبان رحمة اللّه عليه « 7 » گويد « 8 » كى : با استاد خويش عبد اللّه مغربى بصحرا بيرون شديم « 9 » ، تا ساعتى نظارهء آثار و صنايع كنيم « 10 » . ابراهيم گويد : من « 11 » دست فروكردم « 12 » و گياهى از زمين بركندم « 13 » و ساعتى در دست بگردانيدم ، « 14 » پس بينداختم « 15 » . استاد مرا « 16 » گفت : « ما كنت قمينا بهذا . » اى ابراهيم نه سزاوار اين بودى كى كردى ، كى پنج خطا ازين يك فعل تو پديد آمد . گفت : كدام است ؟ گفت : يكى آنك تن خود را در هوس و بازى برگماشتى « 17 » . ديگر « 18 » كه مسبّحى را از تسبيح بازداشتى ، « وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ . » « 19 » سيم « 20 » ديگران را در راه اين معاملت بگشادى « 21 » . چهارم بىحاجتى برگرفتى « 22 » . پنجم بىحجتى فرونهادى . برخيز و از من جدا شو . آن كسى كى در ضمن يك فعل او پنج خطا باشد او نه بابت صحبت ما باشد « 23 » . يك

--> ( 1 ) - + كودكست و او ( 2 ) - فذرهم يخوضوا و يلعبوا ( 3 ) - يخوضوا ( 4 ) - كار چون ( 5 ) - محشر ( 6 ) - ندارد ( 7 ) - « رحمة اللّه عليه » ندارد ( 8 ) - ندارد ( 9 ) - شد ( 10 ) - نظارهء صنع الهى مىكردند ( 11 ) - « گويد من » ندارد ( 12 ) - فراز كرد ( 13 ) - بركند ( 14 ) - بگردانيد ( 15 ) - بينداخت ( 16 ) - او را ( 17 ) - گذاشتى ( 18 ) - + آنست ( 19 ) - از « وان من . . . » ندارد ( 20 ) - سوم ( 21 ) - ديگران را راه در مثال معامله گشادى ( 22 ) - برداشتى ( 23 ) - او صحبت ما را نشايد ( 1 - ) سورهء محمد / 13